تبليغاتX
یاس کبود

یاس کبود

 

برای نخستین بار بود که او را در ماه ( حزیران) ملاقات کردم. در میان کشتزارها تنها ران می رفت . راه رفتنش با همه مردان تفاوت داشت و من در طول زندگی با چنین شخصی برخورد نکردم. زیرا مردها مانند او راه نمی روند و تا به حال نمی دانم آیا شتاب می کرد یا آهسته گام بر می داشت؟!

دوستانم با انگشت به او اشاره می کردند و در گوش یکدیگر آهسته سخن می گفتند در حالی که شرم و حیا داشتند . اما من٬ اندکی ایستادم و برایش دست تکان دادم ولی او بی اعتنا از من گذشت و به من نگاه نکرد.

بسیار خشمگین شدم و احساس کردم خون در رگهایم منجمد شد و گرمای بدنم به سردی گرایید و گویی کولاکی از برف شدم .

در ماه آب او را دوباره دیدم . اما این بار او را از پنجره مشاهده کردم در حالی که زیر سایه سرو روبروی با غم نشسته بود . همچون تندیسی آرام و سنگی تراشیده شده و مانند یکی از بت هایی که در آنتاکیا و دیگرشهرهای شمالی دیده بودم .

ناگهان خدمتگزار مصری ام داخل اتاق شد و گفت :

نگاه کن بانو! این همان مرد است .

انگاه بهترین جامه های دمشقی ام را بر تن کردم و به سوی او شتافتم .

صبح به خیر آقا!

گفت: صبح تو نیز به خیر باد ای ماریام .

آنگاه به من نگریست و من چیزی در چشمان سیاهش دیدم که در چشم هیچ مردی ندیده بودم . لذا احساس کردم برهنه ام و از خود شرمنده شدم .

گفتم : آیا به خانه ام می آیی؟

گفت : مگر من اکنون در خانه ی تو نیستم؟

به او گفتم : آیا دوست نداری با من شراب بنوشی ؟

گفت: چرا دوست دارم اما نه اکنون و نه اینجا.

دوباره به او گفتم: چرا اصرار می ورزی تا مهمان تو باشم ؟

گفتم: از ته دل به تو التماس می کنم تا به خانه ام بیایی!

گفت: علاقمندان بسیار داری اما من تنها کسی هستم که دوستت دارم! زیرا آنان می خواهند به تو نزدیک شوند و من روح تو را دوست دارم . مردان به زیبایی زودگذر تو می نگرند اما من زیبایی دائمی تو را می بینم. و در چنین زیبایی ٬ خزان عمر تواز دیدن خویش در آینه نمی هراسد و هیچ کسی نخواهد توانست به او آسیبی برساند . من تنها کسی هستم که آنچه در تو نمی بینند ٬ دوست دارم!

سپس با صدای آهسته و آرام گفت :

به خانه ات بازگرد ! اگر این درخت سرو از آن توست و تو دوست نداری زیر سایه اش بنشینم ٬ پس من به راه خود خواهم رفت .

اشک ریختم و التماس کنان به او گفتم :

استاد! به خانه ام بیا . برایت عود خواهم سوزاند و پاهایت را در طشتی از نقره خواهم شست . تو غریبه ای اما ناآشنا نیستی .

از جا برخاست و به من نگریست و لبخند زد و گفت:

تمام مردها تو را برای خودشان دوست دارند اما من تنها به خاطر خودت دوستت دارم .

او چنین گفت و از من دور شد.................

من نمی دانم ام می دانم که در آن روز ٬ چشم هایش موجود درنده ای که در درونم بود را ذبح نمود.

و من زن شدم ٬

میریام٬

مریم مجدلیه!

التماس دعا

یاس

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 11:58 توسط یاس کبود |


در ميان شعله ها

قسمت چهارم

 

 

من دختر نبوت و مادر امامتم ، اينجا مدينه و خانه همسرم است ، و سال هاي زندگي ما اهل بيت .

زندگي در كنار همسري چون اميرالمونين علي بن ابي طالب عليه السلام به همه ي عوالم مي ارزد.

همسرم اول شخصي است كه به پدرم ايمان آورده ، و روزي نمي گذشت مگر اينكه پدرم فضيلتي از او مي گفت و ايم منم كه سراپا شادي ام .

پدرم پس از عروسيمان به ديدنم آمد ،و باز هم به ديدنم آمد . مي دانستم چه حالي دارد . آخر نه سال تمام من و او با هم بوديم . و من هم دخترش بودم و هم مادرش. به خصوص بعد از خديجه كه اميد و دلخوشي اش من بودم و حال هم كه در خانه او نبودم .

اي كاش پدرم در خانه تنها مي ماند و عايشه در كنارش نبود . من خوب مي دانستم پدرم چه مي كشد . پدرم ديگر بيش از اين همين فاصله كم بين خانه ي خود و زندگي ما در خانه ي همسرم علي را تحمل ننمود و ما به يكي از خانه هاي نزديك مسجد منتقل شديم .

سال سوم هجري بود و نيمه ي ماه رمضان كه فرزندم پا به جهان گذاشت ، فرزندي به زيبايي و ملاحت پدرم كه از طرف خداوند او را  «حسن» ناميد و خانه ي ما شد يك دنيا شادي و سرور. شايد از قدم حسنم همراه با پيروزي مسلمين كه تازه از جنگ « بدر» بازگشته بودند.

روزهاي شادي سپري مي شدند كه خبر لشگركشي دوباره ي كفار قريش به گوش مسلمانان رسيد و جنگ «احد» شروع شد.

در اين جنگ با نيرنگ جنگجوي كفار « خالد بن وليد» مسلمانان پس از پيروزي ، شكست نسبي داشتند و مدينه در ماتم شهادت بسياري از ياران پدرم به سوگ نشست. ياراني چون حمزه بن عبدالمطلب عموي پدرم، مصعب بن عميرو ...، و حتي پدرم در خطر شديد واقع شده بود .

من و زنان مهاجرين و انصار در مدينه بوديم كه شنيديم صدايي مي گويد:

محمد كشته شد.

همگي سراسيمه به سوي رزمگاه و كوه احد شتافتيم و زماني رسيديم كه جنگ پايان يافته بود و بيش از هفتاد تن از مسلمانان روي زمين افتاده بودند . از مشركين هم بسيار كشته شده و بقيه گريخته بودند.

آن سو صورت پدرم را غرق در خون پيشاني و با دندان شكسته ديدم و در كنار او همسرم با هفتاد زخم عميق ، شمشير به دست ايستاده بود.

به سويشان شتافتم . همسرم با اينكه خود جاني نداشت آب آورد و من پدرم را شستشو نمودم و زخمهايش را بستم و ديگر مجروحان را نيز چنين كردند و همسرم را هم. او كه تا مدتي در بستر مداوا مي شد. اينها گذشت.

اوايل سال چهارم هجري بود و سوم ماه شعبان . شادي غم آلودي خانه ي ما را گرفته بود . مدتي مي گذشت كه همه اش گريه بود و اشك و حرف از عطش و تشنگي. از مظلوميت و شهادت و همه ي اينها درباره ي فرزندي بود كه همان روزها بايد پا به جهان مي گذاشت.

حمل اين فرزند شش ماه شد و او به دنيا آمد و پدرم از سوي خداوند او را « حسين» صدا زد. حسين يعني حسن كوچك و به راستي چنين بود.

من بودم و دو فرزند در آغوشم :

حسن بسيار زيبا ، و حسين بسيار نمكين و خواستني، كه هميشه در آغوش پدرم بودند.

گاهي به مسجد مي رفتند و در ميان نماز جماعت بر گردن پدرم مي نشستند و پدرم به قدري سجده اش را طولاني مي كرد تا حسن و حسين خود برخيزند.

گاهي آنها را بر روي خود مي نشاند و به دور اطاق مي چرخيد و گاهي آنها را دنبال مي نمود .

باري آن قدر حسينم را دنبال كرد تا بالاخره او را گرفت و سر و صورت و سينه اش را غرق در بوسه كرد . عايشه كه در اطاق بود به پدرم اعتراض نمود و پدرم هم مثل هميشه سخت او را توبيخ كرد.

آري روز به روز جمع اهل بيت گرمتر مي شد و يك به يك به دنيا آمده بودند. هر روز صداي پدرم را مي شنيدم كه بر در خانه ما مي ايستاد و با صداي بلند مي گفت :

« السلام عليكم يا اهل بيت»

و سپس آيه تطهير را تلاوت مي نمود:

« انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرأ».

خداوند چنين اراده نمود ه كه هر گونه پليدي را از شما اهل بيت دور گرداند و شما را پاك بدارد .

سوره احزاب ، آيه 33.

گاهي پدرم مي آمد و دست مرا مي بوسيد و مي فرمود:

فاطمه بهشت من است . من از فاطمه ام بوي بهشت ميشنوم.

مدتي گذشت و همه چشم انتظار كودكي ديگر بودند و از همه چشم انتظار تر فرزندم حسين ! تا بالاخره فرزندم به دنيا آمد .

به دنيا آمد و از ابتدا شروع كرد به گريه . او را به پدرم دادند ساكت نشد . به شوهرم دادند باز هم گريه. به من دادند كه شايد آغوش مادر مي خواهد ولي نه. او را به آغوش برادرش داديم تا شايد آرام شود ولي نشد. فقط يك نفر باقي مانده بود :

فرزند خردسالم حسين!!

ديدني بود تا اين فرزند را در آغوش او گذاردند لبخندي به صورت برادرش زد و با هم تبسم كردند و اين تبسم نه كاري بود كودكانه ، كه هزاران معني داشت!

اين دختر همه اش عجيب بود و نامش هم . پدرم از سوي خداوند او را «زينب» ناميد . زينب يعني زين آب و به راستي چنين بود. زينب و افتخار پدر.

اكنون من بودم و همسرم علي عليه السلام و سه فرزند، و مدتي از تولد زينبم مي گذشت كه فرزند چهارمم به دنيا آمد :

دخترم « ام كلثوم».

التماس دعا

یاس

+ نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 10:24 توسط یاس کبود |


عشق

عشق یک موضوع بسیار مهم است که متأسفانه در این روزگار در کمتر آشیانه ای به چشم می خورد. بسیاری از مردان و زنان بر این باورند که می توانند در خانه راه بروند و تنش های خود را تخلیه کنند در حالی که دچار بدترین وضعیت بی احترامی نسبت به خودشان می شوند در مقابل تلویزیون می نشینند و از جای خود تکان نمی خورند مگر آنکه نیاز زیستی باعث شود آن ها از جایشان حرکت کنند.

چگونه تو را دوست بدارم؟

در مقاله مشهور براوینینگ یکی از جذابترین مسایل در رابطه با موضوع عشق مطرح شده .

عشق در برابر دوست داشتن

عشق از سه جزء تشکیل شده است:

1-  دلبستگی ( داشتن تمایل شدید برای در کنار دیگری بودن به منظور تماس فیزیکی و مراقبت از اوست)

2-  مراقبت ( میل به ازخودگذشتگی به خاطر شخصی دیگر)

3-  صمیمیت ( اتحاد و پیوند بین این دو شخص)

از نظر او چیزی که باعث ایجاد تفتوت در معنای عشق و دوست داشتن می شود اهمیت ارزشیابی شخص مقابل است.

عشق صمیمانه در برابر عشق پرشور

طبق نظریه هات فیلد 2 نوع عشق بنیادی وجود دارد :

1-  عشق صمیمانه ( علاقه به کسانی که  زندگی مان به شدت به آنها مربوط است.)

2-  عشق پرشور( حالتی از تمایل زیاد برای پیوند با شخص دیگر همراه با برانگیختگی فیزیولوژیکی عمیق.)

عشق صمیمانه تنها بین همسرانی که قادرند با نگرش مثبت رفتار صمیمانه یکدیگر را تقویت کنند، تحقق می یابد.

رنگ های عشق

طبق نظریه لی 3 رنگ اولیه عشق وجود دارد :

1-  قرمز

2-   زرد

3-  آبی

همچنین سه شیوه عشق ورزی اولیه:

1-  اروس ( عشق یک انسان ایده آل)

2-  لودوس ( عشق به معنای تفریح و سرگرمی)

3-  استورج ( عشق به معنای یک رابطه دوستانه )

ترکیب این 3 نوع عشق شیوه عشق ورزی ثانویه را بوجود می آورد برای مثال:

مانیا ( عشق وسواس گونه ) شامل اروس و لودوس

پراگما ( عشق واقعی و عملی ) لودوس و استورج

آگیب  ( عشق ناشی از وظیفه شناسی و فداکاری ) اروس و استورج

قضیه پیچیده شد حالا باید فکر کنیم ببینیم عشقامون از کدوم مدله . شاید این پست یه الگویی بشه که مدل عشقمونو عوض کنیم و درستش کنیم . امیدوارم برای همه اونایی که عاشقن ولی نمی تونن کنار عشقشون آرامش داشته باشن آرامش پیدا کنن و به امید اون روزی که همه عشقا تبدیل بشه به عشق لیلی و مجنون.

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 19:3 توسط یاس کبود |


در ميان شعله ها

قسمت سوم

  

من صديقه ام، اينجا مدينه است، و سالهاي اول و دوم هجرت پدرم.

اكنون فاطمه اي نه ساله شده ام و پدرم پنجاه و چهار ساله و باز هم براي او مادري مي كنم.

اين روزها همسر جديد پدرم عايشه با زبانش مرا مي آزارد و پدرم كه خبردار مي شود چنان او را توبيخ مي كند و مرا تعريف كه او پشيمان از گفته اش ديگر دم نمي زند.

اسلام روز به روز اوج مي گيرد و رفته رفته فراگيرتر مي گردد.

بنا به رسم عرب در همين سنين براي من خواستگاران بي شماري مي آيند . هر روز خواستگاري جديد با عنوان و ادعايي جديد . ديگر كسي باقي نمانده كه به خواستگاري من نيامده باشد . از اشراف و بزرگان قبايل، از تجار و ثروتمندان ، از…، ولي هم من رضايت نداشتم و هم پدرم، تا اينكه:

روزي پسر عموي پدرم علي بن ابي طالب – كه جواني بيست و چهار ساله بود- به خانه ي ما آمد. پس از لحظاتي پدرم نزد من آمد و گفت كه علي براي خواستگاري تو آمده ؟!

و من اين بار تنها سكوت كردم . پدرم رضايت كامل مرا از اين برخورد دريافت و صدا برآورد :

« الله اكبر، سكوت دخترم علامت رضايت اوست.»

از سوي ديگر جبرئيل از طرف خداوند بر پدرم نازل شد و خبر داد:

خداوند عقد فاطمه و علي را در آسمان ها جاري نموده و در ميان ملكوتيان غوغايي به پاست و بر اين پيوند مبارك جشن گرفته اند .

پدرم هم در زمين مراسم عقد ما را برپانمود و اول پايه كلمه ي « اهل بيت» شروع شد.

مهريه من چهارصد و هشتاد درهم بود كه با فروش زره همسرم تهيه شد و با همان هم جهاز من خريداري شد. جهيزيه ي من هم همان اساس خانه ام بود :

پيراهني به هفت درهم ، چارقدي به چهار درهم ، قطيفه ي مشكي بافت خيبر، تخت خوابي بافته از برگ خرما، دو تشك كه رويه هاي آن كتان سبز بود يكي را با ليف خرما و ديگري را با پشم گوسفند پر كرده بودند، چهار بالش كه از گياه بوريا پر شده  بود، پرده اي از پشم ، يك تخته بورياي بافت هجر، آسياي دستي ، لگني مسي، مشكي از چرم، قدحي چوبين، كاسه اي گود براي دوشيدن شير، مشكي براي آب، ابريقي اندوده به زفت، سبويي سبز و چند كوزه ي گلي.

جهاز من همين ها بود ، و البته مهريه ي من نه فقط چهارصد و هشتاد درهم . من به عنوان مهريه با خداي خود عهدها نموده ام  و قول ها گرفته ام.

مثل شفاعت امت راستين پدرم در قيامت، و خدا هم جاها يي از زمين را مهريه ام نمود . مثل چهار رود بزرگ : فرات، دجله، نيل، بلخ، و يك چهارم زمين.

زماني از عقدمان گذشته بود كه مراسم عروسي ما فرا رسيد .

شبان هنگام بود. پس از مراسمي مرا سوار بر استر نمودند . سلمان زمام استر را گرفته بود و مردان قريش و صحابه – به رسم محلي- پشت سر سواره ام  و زنان در اطراف و پيشاپيش ، شادي كنان و هلهله كنان مرا به خانه شويم بردند .

در مراسم عروسيم ملكوتيان نيز زميني شده بودند . جبرئيل و ميكائيل و هزاران فرشته ديگر همراه موكب عروسي من بودند. شايد آنها نيز تا به حال چنين مجلس عروسي نديده بودند . عروسي با اين كيفيت و عروسي كه پيراهن شب عروسيش را در راه عروسي به سائل رهگذر مي بخشد!!

اوائل شب بود كه پدرم وارد اطاق ما شد و امر نمود همه بيرون بروند و رفتند و من ماندم و شوهرم علي و پدرم پيامبر صلي الله عليه و آله. پدرم نگاهي كرد تا ديگر كسي نمانده باشد كه ديد شبحي كنار اطاق ديده مي شود:

-         كه هستي؟

-         اسمائم.

-         مگر نشنيدي گفتم همه بيرون بروند؟

-         شنيدم يا رسول الله ، ولي من بايد امشب نزد فاطمه ات بمانم. اين وصيت مادر او خديجه در لحظه ي وفاتش است.

پدرم تا نام مادر عزيزم را شنيد- كه شب عروسيم را نديد- مثل هميشه اشكش جاري شد و من خوب مي دانستم به چه مي گريد.

سپس پدرم دست مرا گرفت و در دست امير المومنين علي گذارد و فرمود:

يا علي ، خداوند دختر پيامبر را براي تو مبارك گرداند . فاطمه خوب همسري است و اي فاطمه علي نيكو شوهري است. باشيد تا برگردم.

پدرم رفت و بهد از اندب بازگشت و بعد از مراسمي دعا نمود و خود نيز از نزد ما خارج گشت .

 

الان قرن ۲۰۰۸ مهريه ها نجومي شده تعدادش بر اساس تاريخ تولد مد شده از جهيزيه هم كه نگو دخترا دوپايي ميرن رو گلوي پدر و مادرا حسابي فشار ميدن شايد  باعث بشه يه ذره شاد بشن ، ولي واقعا اين چيزا آرامش مياره .تو زندگي مشترك كه مهمتربن چيز . من كه فكر نمي كنم ولي اگه كسي هست كه ميتونه به من ثابت كنه میاره با جون و دل قبول مي كنم . من نميگم مثل بانو باشيم ولي اگه هدف بانو رو تو اين كار درك كنيم ناخوداگاه مثل خودش ميشيم .

                                                     التماس دعا

                                               ياس

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم فروردین 1387 9:12 توسط یاس کبود |


نيايش شهيد چمران

قسمت پنجم

 

مي خواستم از زير بار مسؤوليت بگريزم؛ مسؤوليت تحمل درد و غم تنهايي!

مي خواستم كه درد را با معجزه عشق به لذت تبديل كنم !

مي خواستم كه با قدرت عرفان از غمكده وجود، گلستان بسازم!

مي خواستم انيسي خدايي بيابم و تنهايي خود را در وجود او به عبادت بپردازم!

مي خواستم قلب شكسته ام را به روي او بگشايم و او با پنجه هاي لطيف رحمتش بر شكستگي هاي قلبم مرهم بگذارد.

مي خواستم اشك اشك را كه عصاره وجود من است، تقديمش كنم و او با سر زلفش ديدگان اشك آلودم را پاك كند.

مي خواستم كه آتشفشان درونم را در پرتو ابر رحمتش تسكين بخشم.

مي خواستم كه چشم خدا باشد و فداكاري هاي مرا ببيند، پيشتازي هاي مرا در برابر مرگ مشاهده كند.

مي خواستم كه گوش خدا باشد و ناله هاي نيمه شبم را و راز و نيازهاي سحرم را بشنود.

مي خواستم كه احساس خدا باشد و احساسات آتشين وجودم را حس كند.

مي خواستم كه روح باشد و در پروازهاي عارفانه ام مرا همراهي كند و معراج مرا به آسمان ها ميسر نمايد.

مي خواستم تا بينهايت باشد و استعدادهاي بينهايت مرا از قوه به فعل در آورد و مرا از خواب و خاموشي وجود برهاند، بر شمع وجودم آتش زند و از جسم خاكيم نور خلق كند، خاكستر وجودم را ذوب نمايد و با كيمياي هستي بياميزد و آن را به ابديت و بي نهايت متصل كند.

مي خواستم كه روحم را به پرواز درآورد، قلبم را به جوش اندازد، احساسم را به هيجان آورد، خستگي و فرسودگيم را به نشاط تبديل كند، زيبايي هاي جهان را در نظرم زنده نمايد، حركت يك برگ را با همه اسرارش و زيبايي هايش بنماياند، نغمه هاي ملكوتي آسمان را در دل تاريك شب،در گوشم زمزمه كند.

التماس دعا

ياس

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1387 9:26 توسط یاس کبود |


 

زندگی‌نامه

 

علیرضا اولین فرزند خانواده «موحد» در سال 1337 در تهران به دنیا آمد. در سال 1355 بعد از اخذ دیپلم به سربازی اعزام شد و پس از فرمان امام خمینی مبنی بر فرار سربازان از پادگان‌ها، وی نیز از پادگان گریخت و به جمع انقلابیون پیوست. [روایتی دیگر: در سال 1355 بعد از اخذ دیپلم وارد دانشگاه تبریز شد و در رشته مهندسی برق به كسب علم مشغول گشت.]

 

پس از پیروزی انقلاب، در كمیته انقلاب اسلامی شمیران به فعالیت مشغول شد. علیرضا در فروردین ماه 1358 به عضویت سپاه پاسداران در آمد و ابتدا مأموریت حراست از بیت امام خمینی را بر عهده گرفت. با آغاز غائله كردستان، به كردستان رفت و در چند عملیات پاكسازی علیه ضد انقلابیون شركت كرد. پس از آن به جبهه بازی دراز اعزام شد و به عنوان جانشین "محسن وزوایی در عملیات بازی دراز حضور یافت و در همین عملیات، یك دستش قطع شد. پس از عملیات "مطلع الفجر" به مكه معظمه مشرف شد. قبل از عملیات فتح المبین، به تیپ 27 محمد رسول الله (ص) اعزام شد تا به عنوان معاون گردان حبیب بن مظاهر مأموریتش را انجام دهد.

 

وی پس از خاتمه عملیات فتح المبین، فرماندهی گردان حبیب بن مظاهر را بر عهده گرفت و نقش فعالی در مراحل سه گانه "الی بیت المقدس" و آزادی خرمشهر ایفا كرد.

 

در خرداد سال 1361 با دختری مؤمنه عقد ازدواج بست. پس از پایاین عملیات بیت المقدس، به همراه قوای محمد رسول الله (ص) به لبنان اعزام شد. بعد از بازگشت از لبنان، فرماندهی تیپ 10 سید الشهدا (ع) را بر عهده گرفته، در عملیات "والفجر 1" با این تیپ وارد عملیات شد و در همان عملیات نیز مجدداً مجروح شد.

 

علیرضا موحد، عاقبت در تاریخ 13 مرداد 1362 در عملیات والفجر 2 در منطقه حاج عمران، در حالی كه فرماندهی تیپ 10 سید الشهدا (ع) را بر عهده داشت به شهادت رسید.

 

 

منبع: كتاب "همپای صاعقه"، تحقیق و نگارش: حسین بهزاد، گل علی بابایی، انتشارات سوره مهر 

 

 

 

وصيت‌نامه

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

اشهد ان لا اله الا الله، اشهد ان محمد رسول الله (ص)، اشهد ان على ولى الله

 

سلام علیكم

 

در زمانى قلم به نیت وصیت بر كاغذ مى لغزانم كه هیچ‌گونه لیاقت شهادت را در خود نمى‌بینم. وقتى به قلبم رجوع مى‌كنم غیر از سیاهى و تباهى و معصیت چیزى نمى‌یابم و به همین دلیل است كه از پروردگار توانا عاجزانه می‌خواهم كه تا مرا نیامرزیده است از دنیا نبرد.

 

پروردگارا با گناهى زیاد از تو كه لطف و كرمت را نهایتى نیست، تقاضاى عفو و بخشش دارم و الهى بنده‌اى كه تحمل از دست دادن یك دست را ندارد چگونه بر آتش دوزخت توان دارد، خدایا توبه‌ام را بپذیر و از گناهانم بگذر كه غیر از تو كسى را ندارم و غیر از تو امیدى ندارم.

 

مردم بدانید راهى را كه در آن گام نهاده‌ایم كه همانا راه حسین (ع) است و به اختیار انتخاب كرده و تا آخرین نفس و آخرین رمقى كه به تن داریم در سنگر رضاى خدا خواهیم ماند و به دشمن زبون كافر خواهیم فهماند كه ملتى كه پشتیبانش خداست و پیشاپیشش امام زمان فى سبیل الله در مقابل تمامى متحدان كفر خواهد ایستاد و انشاء الله پیروز خواهد شد.

 

پدر و مادر عزیزم همانگونه كه در شهادت برادرم صبر كردید و استقامت ورزیدید اكنون نیز صبر پیشه كنید. در حدیث است كه هرگاه پدر و مادرى در مرگ دو فرزندشان استقامت كنند خداوند كریم اجرى عظیم (بهشت) نصیبشان می‌كند.

 

شما خوب می‌دانید كه شهید عزادار نمى‌خواهد، رهرو می‌خواهد. برادرم  شما هم با قلم و قدم و زبانتان پشتیبان انقلاب و امام عزیز باشید.

 

مادر عزیزم به مادران بگو همانطور كه من رهرو خون ؟؟؟ مبادا از رفتن فرزندانتان به جبهه جلوگیرى كنید كه فردا در محضر خدا نمى‌توانید جواب زینب (س) را بدهید كه تحمل‌72 تن شهید را نمود.

 

پدر و مادر عزیزم بخاطر تمام بدی‌ها و ناسپاسی‌هایى كه به شما كردم مرا ببخشید و حلالم كنید و از همه براى من  حلالیت بخواهید، از همسرم كه امانتى است از من نزد شما خوب محفاظت كنید كه مونس آخرین روزهایم بود.

 

برادران عزیز، برادرى داشتم كه در راه خدا فدا شد قبلا در وصیت نامه‌ام با او صحبت و درد و دل می‌كردم اكنون به شما توصیه میكنم كه برادران عزیزم نكند در رختخواب ذلت بمیرید، كه حسین (ع) در میدان نبرد شهید شد مبادا در غفلت بمیرید كه على (ع) در محراب عبادت شهید شد و مبادا در بى تفاوتى بمیرید كه على‌اكبر حسین در راه حسین (ع) و با هدف شهید شد.

 

پدر و مادر و همسر عزیزم، مراقبت كنید آنان كه پیرو خط سرخ امام خمینى نیستند و به ولایت او اعتقاد ندارند بر من نگریند و بر جنازه من حاضر نشوند. در زنده بودنمان كه نتوانستیم درشان اثرى بگذاریم، شاید در مرگمان فرجى باشد و بر وجدان بى انصافشان اثر گذارد.

 

والسلام

 

علیرضا موحد دانش

 

مزار شهید :تهران- بهشت زهرا (س)- قطعه 24

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386 14:12 توسط یاس کبود |


 

قسمت دوم

 

من زهرايم، اينجا خانه پدرم در مكه است ، و سال هاي دهم بعثت.

دختري پنج ساله ام و يك دنيا مهر و عاطفه نسبت به پدر و مادرم.

هر روزه پدرم از خانه بيرون مي رود و به تبليغ مردم مكه مي پردازد. آيات قرآن مي خواند و آنها را دعوت به اسلام مي نمايد.

چه بگويم كه هر روز او را به نوعي آزار مي دهند. يك روز با زبان، يك روز با رفتار و كردار و روزي با سنگ و چوب و خارهاي بيابان.

وقتي او برميگردد پاهايش را با اشكهايم شستشو مي دهم. او را در آغوش مي گيرم و او هم مرا، و اين براي پدرم به همه چيز مي ارزد. هر روز كه من با دستهاي كوچكم خون هاي پاي او را – كه از سنگهاي مشركين گلگون شده- مي شويم جاني تازه مي گيرد و با هر بابا « بابا» كه مي گويم آثار شادي در چهره اش نمايان مي شود.

آن قدر دور او مي گردم و او را مي بوسم و شيرين زباني مي كنم كه پدرم تمام غم هايش را فراموش مي كند و با هر لبخند من قلبش يك دنيا شادي مي شود، و فردايش منتظر شيرين زباني ها و عاطفه هاي من است.

ولي پدرم كه دست بردار نبود . همچنان مي رفت و آيات الهي را براي مردم مي خواند و همگان را به توحيد و اسلام دعوت مي نمود و هر روز عده اي ايمان مي آوردند.

مشركين مكه ديگر از دست پدرم به ستوه آمده بودند . مرتب نقشه اي مي كشيدند تا بلكه جلو پيشرفت پدرم را بگيرند . براي همين در همين سالها دشمنان اسلام، پدرم و جمعي ديگر از بني هاشم را در دره اي به نام « شعب أبي طالب» زنداني كردند و ملاقاتشان را با همگان ممنوع. اين زنداني حدود دو سال به طول انجاميد و من نيز در اين مدت همراه با پدرم و ديگران با هزاران مرارت و سختي روزگار گذرانديم.

ولي چه غم  دارد پدرم با اين همه سختي و دشمني. پدرم كه مادر خود را سير نديده و در كودكي يتيم او شده است و اكنون دختري دارد كه در پنج سالگي براي او مادري مي كند و او را «ام ابيها» لقب داده است.

مادرم هم همين طور . او كه در شهر خود غريب بود ، هم دخترش بودم و هم يار و تسلاي خاطرش . صبح و شام با يكديگر بوديم و در پنج سالگي زندگي من به قدر پنجاه سال با هم مأنوس. با يكديگر نماز مي خوانديم . قرآن تلاوت مي نموديم و به نيايش مي نشستيم.

روزهاي خوش كم كم رو به پايان آمد و مادرم به بستر بيماري افتاد . بيماري كه ديگر او را رها نكرد و بستر كه هيچگاه آن را جمع ننمود، و روز به روز تحليل مي رفت.

تا اينكه آن روز غم بار فرا رسيد و مادرم فهميد كه ديگر بايد اين همه انس و الفت را براي هميشه وداع گويد. گرچه من آن زمان پنج سال داشتم ولي همه اين ها را خوب مي دانستم . مادرم زماني بود كه ثروتش را شتران حمل مي نمودند و پادشاهان جواهراتش را براي جشن هايشان به عاريه

 مي بردند و همين مادرم بود كه در سرزمين حجاز تمام تجار و ثروتمندان خاضع او بودند.

و امروز كه وقت رفتنش از اين دنياست فقط پدرم را مي بينم كه بر بالينش نشسته و به وصيتهايش گوش مي دهد و اين براي مادرم به همه ي عالم مي ارزد و پدرم هم بهتر از همه او را مي شناسد.

ناگهان:

مادرم از وصيت باز ايستاد و رو به پدرم گفت: وصيتي دارم كه مي خواهم به فاطمه بگويم و او به شما بگويد.

سپس آرام با من نجوا نمود :

من براي قبر خود كفن ندارم و پول اين را هم نداشتم كه كفن بخرم و هم از عذاب قيامت مي ترسم . پس از من به پدرت بگو مرا در عباي خود كفن نمايد.

و من بودم و اشك هاي پنج سالگي و زار گريه از اين كلا مادر.

ولي پدرم آمد و خطاب به مادرم فرمود: هم اكنون جبرئيل نازل شد و از سوي خدا چنين وحي آورد: سلام ما را به خديجه برسان و بگو كفن خديجه از سوي خود ماست!

آري، اينگونه مادرم مرا با پدرم تنها گذارد و رفت. من گرچه« معصومه» بودم و مادر يازده امام ولي هرچه بود طفلي پنج ساله بودم كه در خانه تنهايي يتيم مادر شده بودم.

هزارگاه سراغ مادرم را مي گرفتم . يك بار كه خيلي بي تابي نمودم جبرئيل از طرف خداوند مرا سلام آورد و تسكينم داد .

هزارگاه سراغ مادرم را مي گرفتم . يك بار كه خيلي بي تابي نمودم جبرئيل از طرف خداوند مرا سلام آورد و تسكينم داد.

از تن غم انگيزتر حال پدرم بود. شب و روز براي همسرش اشك مي ريخت. به ياد او و يادآوري وفاي او.. گويي غم به يك باره به من و پدرم روي آورده بود.

در همان سال بود كه عموي پدرم حضرت ابوطالب عليه السلام ، تنها مدافع و پشتيبان او هم از دنيا رفت و آن سال شد براي پدرم « عام الحزن» ، سال غم و اندوه و مكه شهر غربت و تنهايي .

تنها من مانده بودم با وظيفه اي سخت نسبت به پدرم پيامبر. بايد كار پدرش عبدالله و مادرش آمنه و پدربزرگش عبدالمطلب و عمويش ابوطالب و همسرش و مادرم خديجه را يك جا و يك تنه انجام مي دادم. اما هر چه بود پدرم ديگر كسي را نداشت كه همچون عمويش ابوطالب در ميان كفار از او دفاع كند و پشتيبانش شود .

مشركين هم روز به روز جري تر شده تا بالاخره نقشه ي قتل پدرم را كشيدند ، ولي جبرئيل آمد و خبر از توطئه ي آنان دادو پدرم شبانه و پس از سيزده سال نبوت در مكه به مدينه هجرت نمود .

من هم كه طاقت دوري پدرم را نداشتم ، همراه با فاطمه بنت اسد – كه مادري دوم براي پدرم بود- و چند بانوي ديگر به سرپرستي علي ابن ابي طالب فرزند همان ابوطالب و همين فاطمه بنت اسد بسوي پدرم شتافتيم و با سختي هاي بسيار به مدينه رسيديم و در آنجا پدرم از ديدار من و من از او جاني تازه گرفتيم.

بعد از ما هم عده اي ديگر آمدند و ما در مدينه لقب « مهاجرين» گرفتيم و ياران مدينه اي پدرم پيامبر صلي الله عليه و آله لقب « انصار» .

السلام عليك يا فاطمه الزهرا

التماس دعا

ياس  

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 21:39 توسط یاس کبود |


 

یه شهید آوردند شهر

یه شهید بی نام ونشون

یه مادر تو میدون

یه شهید بی نام ونشون

یه پدر حیرون

یه شهید بی نام و نشون

یه مادر نالون

یه شهید بی نام ونشون

یه پدر گریون

یه شهید بی نام و نشون

یه خاک هراسون

یه شهید بی نام ونشون

یه اشک بارون

یه شهید بی نام و نشون

شاید بعدی

داشته باشه یه نشون

یه پلاک

بی نام نشون

التماس دعا

یاس

 

+ نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386 21:33 توسط یاس کبود |


نيايش شهيد چمران

قسمت چهارم

خوش دارم آزاد از غيد و بندها ، در غروب آفتاب ، بر بلندي كوهي بنشينم و فرو رفتن خورشيد را در درياي وجود مشاهده كنم و همه حيات خود رابه اين زيبايي خدايي بسپارم و اين زيبايي سحرانگيز با پنجه هاي هنرمندش با تارو پود وجودم بازي كند، قلب سوزانم را بگشايد ، آتشفشان درونم را آزاد كند ، اشك را كه عصاره حيات من است، آزادانه سرازير نمايد، عقده ها و فشارهايي كه بر قلبم و بر روحم سنگيني مي كنند بگشايد، غم هاي خفه كننده اي را كه حلقومم را مي فشرند و دردهاي كشنده اي را كه قلبم را سوراخ سوراخ مي كنند ، با قدرت معجزه آساي زيبايي تغيير شكل دهد و غم را به عرفان و درد را به فداكاري مبدل كند و آنگاه حياتم را بگيرد و من ديوانه وار، همه وجودم را تسليم زيبايي كنم و روحم را بسوي ابديتي كه از نورهاي زيبايي مي گذرد ، پرواز كند و در عالم آرامش و طمأنينه، از كهكشانها بگذرم و براي لقاء پروردگار به معراج روم و از درد و غم وجود بياسايم و ساعت ها و ساعت ها در همان حال باقي بمانم و از اين سير ملكوتي لذت ببرم.

خوش دارم كه در نيمه هاي شب ، در سكوت مرموز آسمان و زمين، به مناجات برخيزم ، با ستارگان نجوا كنم و قلب خود را با هزار ناگفتني آسمان بگشايم ، آرام آرام در كهكشان ها صعود نمايم ، محو عالم بي نهايت شوم ، از مرزهاي عالم وجود در گذرم و در وادي فنا غوطه ور شوم و جز خدا چيز