تبليغاتX
ليلي مجنون
ليلي مجنون





 

روي از كنج ديوار برگردان

سوي آيينه بنگر

آن اربابي را كه منتظرش هستي تا دستت را بگيرد و به سرزمين آرزوها ببرد

آن سوار قهرمان كه تو را تا سرزمين وعده‌ها هادي باشد

از پس كنج ديوار نخواهد آمد

سوي آيينه بنگر

چشم از ديوار بلند بردار اما آنرا فرو نريز

ديده بگشا و به دور دست پشت ديوار دل نبند

از افق پشت ديوار هيچ قهرمان عاشق پيشه‌اي نخواهد آمد

نپندار كه هرچه دورتر باشد دوست دار تر است

سوي آيينه بنگر

آنكه دوست دار تر است در همين نزديكيست

آنرا كه در رويا ميابي در آيينه جستجو كن

آن كه اميد داري دستت را بگيرد

در آيينه بين نه در جايي كه زمين و آسمان به هم پيوند مي‌خورند

خود باش كه اين تويي كه ميتواني تو را نجات دهي

خود باش كه اين تو هستي كه تو را از بلنديهاي يخ زده زمستاني عبور مي‌دهي

سوي آيينه بنگر

كه اين تنها تو هستي كه بي‌ريا به تو لبخند مي‌زني

تو را ببين كه اين تو هستي كه از غم تو دلسوزي مي‌كني

رو از كنج ديوار برگردان و سوي آيينه بنگر

سوي آيينه بنگر

نگاه شيرين تو را بين كه از ديدن تو فرهاد گونه خوشحال مي‌شود

تو را پيدا كن چون هيچ چيز و هيچ كس جز تو نميتواند تو را قهرمان داستانهاي عاشقانه كند

تو باش تا كه تو، تو را رها سازد از هر حصاري

پس

رو از كنج ديوار برگردان و سوي آيينه بنگر

از دستنوشته های دوست عزیز

Hesamvev

www.hesamvev.blogfa.com

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 14:16 توسط ليلي مجنون |



 

گفتنم خسته ام گفتی از رحمت خدا ناامید نشو

گفتم هیچکس نمی دونه تو دلم چی می گذره گفتی خدا حائل است بین انسان و قلبش

گفتم غیر از تو کسی را ندارم گفتی ما از رگ گردن به تو نزدیکتریم

گفتم اصلا انگار منو فراموش کردی گفتی مرا یاد کن تا با تو باشم

گفتم تا کی باید صبر کرد گفتی تو چه می دونی شاید موئدش نزدیک باشه

گفتم تو بزرگی و نزدیکیت برای من کوچیک خیلی دوره تا اون موقع چیکار کنم

گفتی کارهایی که گفتم انجام بده و صبر کن تا خدا خودش حکم کنه

گفتم خیلی خونسردی تو خدایی و صبور من بنده ات هستم و ظرف صبرم کوچیکه یه اشاره کنی تمومه

گفتی شاید چیزی رو که تو دوست داری به صلاحت نباشه

گفتم اصلا چطور دلت می آید گفتی خدا نسبت به همه مردم مهربونه

گفتم دلم گرفته گفتی مردم به چی دل خوش کردند باید به فضل و رحمت خدا دلشاد بود

گفتم اصلا بی خیال

گفتی خدا اونایی که توکل می کنند دوست داره

گفتم خیلی چاکریم

ولی این بار گفتی حواست را خوب جمع کن

یادت باشه بعضی از مردم فقط خدا را به زبان عبادت می کنند که چیزی بهشون برسه امن و آرامش پیدا می کنند و اگه بلایی سرشون بیاد تا امتحانشون دگرگون می شن

 یا علی

لیلی مجنون............

 

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 15:46 توسط ليلي مجنون |



خدای عزیز و مهربانم

خداوند، اون کسانی رو که ازش میخواهی کنارت باشن بهت نمیده، بلکه اون کسانی رو کنارت قرار میده که بهشون نیاز داری.   ....  بهشون نیاز داری تا کمکت کنن (تا کمک کردن رو یاد بگیری)، باعث رنجش تو بشن (چون تا گچ درده سمباده خوردن رو تحمل نکنه، یک مجسمه یه زیبا نمیشه)، تو رو ترک کنن (تا یاد بگیری روی پای خودت بایستی)، عاشقانه دوستت داشته باشن (تا بدونی که تو هم باید عشق بورزی)، تا از تو انسانی ساخته بشه که خداوند میخواد تو اونطور باشی.

 

خدای عزیزم،

اون کسی که همین الان مشغول خوندن این متنه،  زیباست (چون دلی زیبا داره)،  درجه یکه (چون تو دوستش داری بهش نظر کرده ای)،  قدرتمند و قوی و استواره (چون تو پشت و پناهش هستی) و من خیلی دوستش دارم. خدایا، ازت میخوام کمکش کنی زندگیش سرشار از همه بهترین ها باشه. خواهش میکنم بهش درجات عالی (دنیائی و اخروی) عطا بفرما و کاری کن به آنچه چشم امید دوخته (آنگونه که به خیر و صلاحش هست) برسه انشاا... . خدایا، در سخت ترین لحظات یاریگرش باش تا همیشه بتونه همچون نوری در تاریک ترین و سخت ترین لحظات زندگیش بدرخشه و در ناممکن ترین موقعیت ها عاشقانه مهر بورزه. خداوندا، همیشه و هر لحظه او را در پناه خودت حفظ بفرما، هروقت بهت احتیاج داشت دستش رو بگیر (حتی اگه خودش یادش رفت بیاد در خونت و ازت کمک بخواد) و کاری کن این رو با تمام وجود درک کنه که هر آن هنگام که با تو و در کنار تو قدم برمیداره و گنجینه یه توکل به تو رو توی دلش حفظ کرده، همیشه و در همه حال ایمن خواهد بود.

دوستت دارم دوست عزیزم !

از هم اکنون، زمان داره برات شمرده میشه ! در عرض 9 دقیقه حتما برات یه اتفاق خوشایندی خواهد افتاد یا یک خبر خوشی خواهی شنید ... (نه چون این متن رو خوندی یا خوندن این متن شانس میاره یا ارسالش برای کسی باعث رسیدنه خبر خوش میشه ... ... نه .... ... صرفاً  یک اتفاق خوش برات خواهد افتاد  به این خاطر که الان توی دلت میگی :

خدایا توکل به تو  )

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 10:30 توسط ليلي مجنون |



اید: اگه من جای تو بودم این دنیا رو با تمام لذتاش انتخاب می کردم و انقدر با خودم کلنجار نمی رفتم .

خسته نشدی هر روز انقدر به خودت سختی دادی و هی خودتو کنترل کردی که چی کار کردی و چی کار

نکردی؟

سوپرایگو: اینو ولش کن بی خود می گه تو باید بچسبی به اون دنیا نه این دنیا.تمام این دنیا رو با لذتاش

بزاری کنار. فکر شب اول قبرت باش شب قبر و تنهایی تو .

باید همیشه جلوی خودتو بگیری و در تمام لذتای دنیا رو رو به خودت ببندی

عشق ممنوع لذت ممنوع دنیا ممنوع همه چیز ممنوع.....

حرف گوش بده با من سعادتمند میشی

ایگو: ولی نظر من چیز دیگه ای هست نه حرف اید درسته و نه حرف سوپر ایگو تو باید بتونی یه تعادلی 

برقرار کنی به قلبت رجوع کن منو اونجا حاضر و ناظر برای کمک به خودت میبینی من همیشه کنار تو ام

فقط باید صدامو بشنوی .البته درسته که صدای اون دوتا از من بلند تره ولی اگه با گوش قلبت بشنوی 

صدای من از همه صداها رساتره .

تو باید عاشق باشی و باید از زندگی این دنیا در اون چهارچوبی که خدا معین کرده لذت ببری و سعی 

کنی برای دنیای باقی خودت توشه جمع کنی ما هرشب داریم با هم حرف می زنیم ولی تو بی دقتی 

می کنی .

من همیشه بهت گفتم یاد عهدت با خدا بیفت تو بامن باش .

سوپر ایگو : تو داری آتیش جهنم و برای خودت می خری هی با توام ..........

اید: به حرف اون گوش نده اصلا اون دنیا وجود نداره قانون مادی می گه هر آنچه که تو میبینی هست

تو مگه از اون دنیا چیزی دیدی پس باور نکن ........

من: ایگو داری می ری نرو تو رو خدا نرو منم با خودت ببر چرا پشتتو کردی به من صبر کن ..........

من من من من من من من من من من ..........................

التماس دعا

یاس 

 

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 10:55 توسط ليلي مجنون |



 

اين روزا الكيش خيلي ديده مي شه

وقتي مظهر عشق و پاكي تن مي فروشه خوب عشقشم الكي ميشه ......

چرا هي نا اينهمه سكوت كرد يا جونگ .........

اين  سكوته كه عشق و بهشتي مي كنه 

ولي بايد حواسمون جمع باشه ......

گوشت به منه ديشب انقدر باهات حرف زدم و انقدر با هم اشك ريختيم چي دستگيرمون شد

تن فروشي رو باور كنم يا هي نا رو يا ليلي و مجنون ۲۰۰۹

قصه عشق داره چه پايان تلخي پيدا ميكنه با قصه ليلا ها ي ۱۳ ساله

شادي هاي ۱۳ ساله و تهمينه ۲۶ ساله

اگه عاشقي بجم داري وقت و از دست مي دي  ..........

يه قصه عشق جديد بسازيم با هم ..........

من و تو آخه تو هم ديشب همراه من اشك مي ريختي ........

دستتو بده ...........

 

يا علي

ياس.................

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 10:54 توسط ليلي مجنون |



 

میخوام بهت بگم که می خوام کتابای استاد الهی رو بخونم

راه کمال.........

معنویت فطری.......

ماهیت من دچار مشکل ...........

تو خیلی بهم می گی ............

ولی اون شیطان نمی زاره ...............

فقط یه خواهشی دارم ..................

بیدار بیدار باش

خدا به ماهیت فرمود : تو آینه می باشی مرا و قدرت مرا و فکر مرا .

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 10:44 توسط ليلي مجنون |



از دیشب داری با من کلنجار میری که چی ؟

خستم کردی . خوب چی کار میتونم بکنم ؟ چی کار می تونی بکنی ؟

نمی دونم ولی خیلی فکرم درگیرشه یعنی واقعا مرجان الان کجاست؟ کارتن خواب شده ؟ کرک میکشه؟لاغر شده؟

گیرم این چیزایی که تو میگی باشه تو چرا اینقدر ریختی به هم منم اذیت می کنی . از دست تو چه کاری بر میومده ؟ الکی شبمو که می تونستم کلی رویای خوب داشته باشم خراب کردی .

چرا خراب؟ مگه رویایی که دیدی بد بود ؟ بد بود دیدی که مرجان ترک کرده و داره زندگیشو از اول شروع می کنه ؟

نه عزیزم بد نبود اگه این رویا واقعا تو رو خوشحال کرده نه بد نبود . راضیم به خوشحالی تو . ت. فقط آروم باش تا تمرکزتو از دست ندی که حواست به من باشه .

مثل اینکه قرارمون یادت رفته که من همیشه با تو ام.

فکر می کنی رویامون به حقیقت تبدیل می شه و مرجان ......

دعا می کنیم ...........

یا علی

یاس.................

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 11:43 توسط ليلي مجنون |



سلام بر حسین

سلام بر تو مولایم و بر فرشتگانی که در اطراف بارگاه تو جمع شده اند تا برای زیارت بر آستانت وارد شوند ......

سلام بر حسین

من به سویت آمده ام ٬با دلی آکنده از غم و اندوه٬ غمگین و تنها سرافکنده و پشیمان که باز یک سال گذشت و خارتر شدم ٬ از روی تو شرمنده ام مادر م زهرا ......

سلام بر حسین

امیدوارم تا در درگاه تو ٬ رستگار گردم و از برکت وجودت٬ از حرمت نامت٬ از شهد تولایت و از دریای مهربانی ات که با آن خو گرفته ام ٬ روایت کنم...........

سلام بر حسین

سلامی از من که غمین و سوگوارم در مصیبت تو و ظلالت خودم و اشک از غم ستمی که بر تو روا شد ٬ بر دیدگانم جاری است و ستمی که من به تو روا می دارم با اطاعت ار نفسم ولی همواره بر تو شیفته ام و فروتن.....................

سلام بر حسین

التماس دعا

یاس......................

+ نوشته شده در دوشنبه نهم دی 1387ساعت 9:43 توسط ليلي مجنون |



نوبت‌ به‌ محمد حسن‌ رسید. سهمیه‌اش‌ را گرفت‌و رفت‌. چند نفری‌ که‌ رد شدند، نوبت‌ محمد حسین‌ شد. جلو رفت‌ که‌کمپوت‌ بگیرد، اما مسئول‌ پخش‌، با دیدن‌ او، اول‌ چند بار لب‌ گزید، چشم‌ وابرو بالا و پایین‌ انداخت‌ که‌: «خجالت‌ بکش‌!» اما دید محمد حسین‌ همچنان‌گل‌ و سنبل‌ ایستاده‌ و بِرّ و بر نگاهش‌ می‌کند. تا اینکه‌ عصبانی‌ شد و گفت‌:

 بچه‌ برو پی‌ کارت‌. یک‌ بار دیگه‌ این‌ طرفها پیدات‌ بشه‌ پوست‌ از کله‌ ات‌می‌کنم‌!

و من‌ فلنگ‌ را بستم‌. حاجی‌، همان‌ طور که‌ اسلحه‌ کلاش‌ را از نوکش‌گرفته‌ بود و آن‌ را مثل‌ چوب‌ دستی‌، به‌ تهدید تکان‌ می‌داد، هنوز دم‌ چادرایستاده‌ بود، از همان‌ دور گفتم‌: «خُب‌ من‌ با مبهوت‌ کار دارم‌، گناه‌ که‌ نکردم‌»!
حاجی‌ با همان‌ غلظت‌ گفت‌: «هی‌ میره‌، میگه‌ مبهوت‌، آخه‌ بچه‌ جان‌ مایک‌ دونه‌ مبهوت‌ نداریم‌، دو تا داریم‌، حالا جفتشان‌ هم‌ نیستند. برو یک‌ساعت‌ دیگر بیا که‌ پاک‌ اعصابم‌ را خُرد کردی‌.»
چاره‌ای‌ نبود، سلانه‌ سلانه‌ رفتم‌ طرف‌ چادرمان‌. حاجی‌ پیرمردی‌ بودهفتاد ساله‌ و پدر سه‌ شهید که‌ از اول‌ جنگ‌ به‌ جبهه‌ آمده‌ بود و حالا با آن‌ سن‌و سال‌ و قامت‌ تقریباً کمانی‌، تیربارچی‌ دسته‌ شان‌ بود. در عملیات‌ والفجرهشت‌، گل‌ کاشت‌ و کلی‌ از خجالت‌ دشمن‌ درآمد و از بس‌ عصبانی‌ و جوشی‌بود میان‌ بچه‌ها به‌ «حاجی‌ آقا خشونت‌» معروف‌ شده‌ بود. تا می‌خواستی‌چیزی‌ بگویی‌، با آن‌ چشمان‌ گود افتاده‌ و ریزش‌ همچین‌ بهت‌ زُل‌ می‌زد که‌انگار هیپنوتیزمت‌ می‌کرد.
اگر جرأت‌ می‌کردی‌ و می‌خواستی‌ سر به‌ سرش‌ بگذاری‌، یهو می‌پرید وبا هر چه‌ که‌ دم‌ دستش‌ بود، (کاسه‌، قابلمه‌، قندان‌ و حتی‌ اسلحه‌) همچین‌می‌کوبید توی‌ سرت‌ که‌ برق‌ سه‌ فاز از کله‌ ات‌ می‌پرید و تا هفت‌ نسل‌ بعد ازخودت‌ به‌ بیماری‌ «میگرن‌» مبتلا می‌شد. اکثر بچه‌ها که‌ کارشان‌ به‌ او می‌افتادو می‌خواستند خدمتش‌ شرفیاب‌ شوند، کلاه‌ خود آهنین‌ بر سر می‌گذاشتند،انگار که‌ می‌خواهند به‌ حضور رستم‌ دستان‌ مشرف‌ شوند!
و اما «مبهوتها»! محمد حسن‌ و محمد حسین‌ مبهوت‌، دوقلوهایی‌ بودندهم‌ شکل‌ و هم‌ قد. مثل‌ سیب‌ سرخی‌ که‌ از وسط‌ نصف‌ شده‌ باشد. همیشه‌بچه‌ها، آن‌ دو را با هم‌ اشتباه‌ می‌گرفتند. اتفاقاً همین‌ موقعها بود که‌ اتفاقات‌جالب‌ و با مزه‌ای‌ رخ‌ می‌داد.
درپادگان‌ دو کوهه‌ که‌ بودیم‌، یک‌ روز که‌ از پیاده‌ روی‌ اشکی‌ و خسته‌کننده‌ برگشتیم‌، تدارکات‌ گردان‌ ناپرهیزی‌ کرد و با ولخرجی‌ شروع‌ کرد به‌پخش‌ کمپوت‌ و آب‌ میوه‌. بچه‌ها با بی‌ حال‌ صفی‌ تشکیل‌ دادند و هر کدام‌ به‌نوبت‌ سهمیه‌ شان‌ را گرفتند. نوبت‌ به‌ محمد حسن‌ رسید. سهمیه‌اش‌ را گرفت‌و رفت‌. چند نفری‌ که‌ رد شدند، نوبت‌ محمد حسین‌ شد. جلو رفت‌ که‌کمپوت‌ بگیرد، اما مسئول‌ پخش‌، با دیدن‌ او، اول‌ چند بار لب‌ گزید، چشم‌ وابرو بالا و پایین‌ انداخت‌ که‌: «خجالت‌ بکش‌!» اما دید محمد حسین‌ همچنان‌گل‌ و سنبل‌ ایستاده‌ و بِرّ و بر نگاهش‌ می‌کند. تا اینکه‌ عصبانی‌ شد و گفت‌:
ـ برادر این‌ چه‌ کاریه‌ که‌ می‌کنی‌؟ این‌ کارها برای‌ یک‌ رزمنده‌ مسلمان‌زشته‌، برو، خدا خیرت‌ بده‌ برو!
طفلکی‌ محمد حسین‌ جا خورد. گیج‌ مانده‌ بود که‌ این‌ بابا چه‌ می‌گوید ومنظورش‌ چیست‌. آش‌ِ نخورده‌ و دهان‌ سوخته‌ شده‌ بود. کمی‌ فکر کرد وسپس‌ راه‌ افتاده‌ رفت‌. چند لحظه‌ بعد، هر دو پیدایشان‌ شد. محمد حسین‌ ومحمد حسن‌، آن‌ بنده‌ خدا که‌ کلی‌ زده‌ بود توی‌ حال‌ او، چشمانش‌ گرد شد ودهانش‌ از تعجب‌ باز ماند. اما یک‌ دفعه‌ زد زیر خنده‌. حالا نخند، کی‌ بخند.کمپوت‌ را به‌ طرف‌ محمد حسین‌ پرت‌ کرد و در حالی‌ که‌ از خنده‌ روده‌ برشده‌ بود از او عذر خواست‌.
این‌ گونه‌ حوادث‌، در صف‌ «کاخ‌ سفید» (دستشویی‌) ـ گلاب‌ به‌ رویتان‌ هم‌ پیش‌ می‌آمد.
در منطقه‌ و در اردوگاهها آب‌ لوله‌ کشی‌ نبود. بچه‌ها آفتابه‌ را می‌بردند واز منبع‌ آب‌ پر می‌کردند. وقتی‌ محمد حسن‌ از کاخ‌ سفید بیرون‌ شد، محمدحسین‌ آفتابه‌ را از دست‌ او گرفت‌ تا ببرد و پر کند. بچه‌ هایی‌ که‌ تا آن‌ موقع‌ آن‌دو نفر را با هم‌ ندیده‌ بودند، جا خوردند و فکر می‌کردند زمان‌ به‌ عقب‌برگشته‌ است‌ و یا به‌ قول‌ سینماچیها «فلاش‌ بک‌» شده‌ است‌!
حالا برویم‌ به‌ دشت‌ شلمچه‌. ببینیم‌ آنجا چه‌ خبر بود:
بوی‌ باروت‌ و دود، با عطر گل‌ محمدی‌ و گلاب‌ یکی‌ شده‌ بود. تانکهای‌دشمن‌، با سر و صدا می‌آمدند، ویراژ می‌دادند و جلوی‌ ما عرض‌ اندام‌می‌کردند. اما با انفجار یک‌ گلوله‌ آر پی‌ جی‌ در نزدیکی‌ شان‌، فلنگ‌ رامی‌بستند، پشت‌ به‌ دشمن‌ و رو به‌ میهن‌ الفرار.
دو قلوهای‌ قصه‌، محمد حسین‌ و محمدحسن‌، لب‌ دژ نشسته‌ بودند وتانکهای‌ سوخته‌ دشمن‌ را می‌شمردند و برای‌ بچه‌های‌ واحد ضد زره‌، که‌اشک‌ تانکهای‌ دشمن‌ را درآورده‌ بودند، دست‌ تکان‌ می‌دادند و خسته‌نباشید می‌گفتند.
ساعتی‌ بعد با دیدن‌ پیکر خونین‌ محمد حسن‌، خشکم‌ زد، او را به‌ سنگربهداری‌ بردیم‌. سعی‌ می‌کرد بخندد. خون‌ از پایش‌ سرازیر بود و نفس‌ نفس‌می‌زد. گذاشتیمش‌ داخل‌ آمبولانس‌ و... برو به‌ سلامت‌ و ساعتی‌ بعد، خودم‌مجروح‌ شدم‌ و سوار بر آمبولانس‌ راهی‌ عقبه‌ خط‌. با تعجب‌ محمد حسین‌ رادیدم‌ که‌ خونین‌ و مالین‌ کنارم‌ دراز کشیده‌ بود. پای‌ او را هم‌ ترکش‌ نوازش‌کرده‌ بود. گفتم‌:
ـ مثل‌ اینکه‌ شما دو تا داداش‌ ول‌ کن‌ همدیگر نیستید. واقعاً که‌ دوقلوهای‌عجیبی‌ هستید.
و محمد حسین‌ همانطور که‌ درد می‌کشید، خندید. میانه‌ جاده‌ چشممان‌به‌ حاجی‌ آقا محمدی‌ افتاد. ترکش‌ به‌ دستش‌ خورده‌ بود و کنار جاده‌، برای‌آمبولانس‌ دست‌ تکان‌ می‌داد. آمبولانس‌، زیر باران‌ تیر و ترکشهایی‌ که‌ سر زده‌می‌آمدند، ترمز زد تا حاجی‌ هم‌ سوار شود. با ترس‌، رو به‌ محمد حسین‌گفتم‌:
ـ ای‌ وای‌ دخلمان‌ درآمد. حاجی‌ آقا خشونت‌!
و رنگ‌ صورت‌ او هم‌ مثل‌ صورت‌ من‌ پرید و شد عینهو گچ‌!

امتداد

یا علی

یاس.........................

+ نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1387ساعت 12:28 توسط ليلي مجنون |



مامان!یه سوال بپرسم؟

زن کتابچه ی سفید را بست. آن را روی میز گذاشت: بپرس عزیزم.

- مامان خدا زرده؟

زن سر جلو برد: چطور؟

- آخه امروز نسیرین سر کلاس می گفت خدا زرده.

- خوب تو بهش چی گفتی؟

- خوب،من بهش گفتم خدا زرد نیست. سفیده.

مکثی کرد: مامان،خدا سفیده؟ مگه نه؟

زن،چشم بست و سعی کرد آنچه دخترش پرسیده بود در ذهن مجسم کند. اما،هجوم رنگ های مختلف به او اجازه نداد.

چشم باز کرد : نمی دونم دخترم. تو چطور فهمیدی سفیده؟

دخترک چشم روی هم گذاشت.دستانش را در هم قلاب کرد و

لبخند زنان گفت: آخه هر وقت تو سیاهی به خدا فکر می کنم،یه نقطه ی سفید پیدا میشه.

زن به چشمان بی فروغ دخترک نگاه کرد

و

دوباره چشم بر هم نهاد

سهیل میرزایی

یا علی

یاس.............

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 9:17 توسط ليلي مجنون |